شاهد عینی
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٧  

سلام به همه دوستان. همون طور که همه خبر دارید  یکشنبه گذشته  کشتار هفت نفری تو محله آکیهابارا ی ژاپن یا به عبارتی شهرک الکتریکی جایی که اگه بخوایم به  محله های ایران تفسیر کنیم یه چیز تو مایه های پشت شهرداری  یا جمهوری خودمون تمام اخبار ژاپن و سایر نقاط رو به کودش اختصاص داد. اون روز به هوای خرید خرما و آب انار و غیره عزم رفتن به مغازه ایرانی کرده بودیم که دقیقا تو همون حوالیه ... چون روزای یکشنبه بعضی قیمتها ارزون میشه یه نگاهی هم به چند تا لوازم برقی فروشی و کامپیوتر ها کردیم که شاید چیزی بدرد بخور گیرمون بیاد که نیومد. تو همون گیرو دار پشت چراغ عابر ایستاده بودم و داشتم اینور اونورو نگاه میکردم و منتظر بودم چراغ  سبز بشه که یهو یه کامیون که گیج بود مثل اینکه ترمزش یا فرمونش بریده باشه نزدیک جمعیت شد و به دونفر مستقیم و یه نفر غیرمستقیم خورد. آقا یا خانمی که شما باشید هر سه نفر نقش زمین شدن و طرف راننده از کامیون خارج شد و مثل اینکه بخواد ببینه چی شده اومد پایین تو این مدت هم یه چند نفری برای کمک نزدیک کامیون شدن که راننده سریع شروع کرد به فرار یا دویدن و تو همین لحظه صداهایی شنیده میشد که فریاد میزدن آخ چاقو  خوردم و تلپ تلپ رو زمین میفتادن . دو نفر پلیس هم دویدن دنبال طرف که تو فرعی وارد شدن و من ادامه ماجرا رو ندیدم. از گردن یکی خون میرفت از پهلوی دوتا جوون ۱۸ ،۱۹ ساله خون زیادی میرفت و همه شوکه بودن. منم تکیه ام رو داده بودم به دیوارو بدقت حواسم به اطرافم بود. دعوا چاقو کشی تو میدون امام حسین و خراسون چند وقت یه بار که میرفتم طرف خونه مآدر بزرگ میدیدم و از خون حالم خراب نمیشه  ولی جلوی چشم آدم تو یه چشم بهم زدن ۱۰ ،۱۲ نفر نقش رو زمین شدن اونم تو ژاپن ثقیله واقعا...

همه چیز خیلی سریعتر از اون چیزی که تصورش رو بکنید اتفاق افتاد. یعنی کسی تا موقعی که چهار ،پنج نفر نقش رو زمین نشده بودن نمیدونستن چی شده و چه اتفاقی افتاده. حالا طرف یه آدم لاغر مردنی که اگه یه عطسه مشتی بیزد جونش از هزار تا سوراخ در میرفت. از گزارش گر های ژاپنی گزارشگر بی بی سی زود تر داشت فیلم می گرفت. البته دفتر بی بی سی مثل اینکه نزدیک همون جاست. ولی خیلی صحنه فجیعی بود. حالا آمبولانس اومده گیج شده که کیو جمع کنه. هر کی که زنی.. دوست دختری چیزی همراهش بود و چاقو نوش جان کرده بوده بدلیل شیون و دادو فریاد طرف زود تر به دادش میرسیدن. البته سریع با چادر دور طرف رو می گرفتن .

حالا طرف تو اعترافاتش گفته که از زندگی خسته شده بودم گفتم چند نفری رو بفرستن سینه قبرستون . آخه مرد نا حسابی اینم شد دلیل....

ژاپن کشور امنی حساب میشه و مسائلی از این قبیل به ندرت اتفاق میفته ولی با ین حساب باز هم نسبت به کشور خودمون که اون بی همه چیز نامرد  - خفاش شب- مادر بزرگ منو ازم گرفت به مراتب جای امنی محسوب میشه.


 
 
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٧  

برای همه بعضی وقتها اتفاقاتی میفته که یه دفعه با خودمون میگیم آخی به خیر گذشت!!!نزدیک بودا!!!

از این اتفاقات معمولا برای من هم حالا یا به دلیل کم احتیاطی یا بدلیل اینکه بعضی وقتا سرم خیلی شلوغه و تو یه عالم دیگه سیر میکنم زیاد اتفاق میفته ولی هیچ کدومش غلظت این جمعه پیش رو نداشته.

تو یه پرواز تمرینی با هواپیمای بارون-بیچ کرافت موقع فرود یه سلام علیکی با عمو اضرائیل کردیم که هنوزم داره بدنم میلرزه. موقع فرود همه چیزام ردیف بود. هواپیما رو اوتوپایلوت ،فلپ فرود رو باز کردم،مسلما سرعتم افتاد و موتور دادم نزدیک باند فرود با پیچ بسته ای در حالت پایدار خوبی آماده نشستن بودم و هواپیما رو از حالت اتوماتیک دراوردم و همین که خواستم بشینم لیفتم رفت. خدا برای کسی پیش نیاره با مغز داشتم میخوردم زمین. اولش طبق حس بشری الویتورو گرفتم بالا که بره بالا که افاقه نکرد بعدش طبق دستور عمل حالت اظطراری عمل کردم و موتوروکم کردم و سر هواپیما رو خوابوندم یا به عبارتی نوز داوون کردم که لیفت گرفتم و رفتم دور زدم دوباره اومدم  و اینبار درست نشستم که فقط به خاطر وزش سطحی شدید باد مجبور شدم هواپیما رو بکوبم تا کنترلش کنم ولی خوا وکیلی بعد از نشستن تمام بدنم میلرزید .حالا خودم هیچی رسیدم پایین دیدم دوستان در حال تهیه خرما و این جور چیزان!!! میگم نزدیک بودا!!! شیمیزو سا-مربی پرواز- میگه من که گفتم رفتی!!! اعصابه خودم و همه بهم ریخت فقط بدلیل یه بی احتیاطی کوچیک!!

 این که تعریف کردم دوستانی که آشنایی دارن با پرواز میدونن که چی میگم و دوستانی هم که آشنایی ندارن باید عرض کنم که این یعنی چند ثانیه تا مرگ صد در صد یعنی شما تنها و تنها چند ثانیه وقت دارید که تصمیم بگیرید که این تصمیم گیری ممکنه ویزای آخرت رو بی مصاحبه و هیچ درد سری بزنه تو پاستون. واقعا وحشتناک بود. البته علتش رو پرسیدم و کاملا به اینکه دور بسته ام عمل اشتباهی بوده واقفم ولی خوب گفتم اینجا بگم شاید یکم دلم آروم بگیره. به هر حال از بیخ گوشم گذشت......


 
 
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٧  

سلام به همه دوستان فرصتی شد تا آبو جارویی کنم این وبلاگ خاک گرفته رو تجدید بیعتی کنیم با دوستان

 این روزا اوضاع این جانب دقیقا عین آش شله قلمکاره. از یه طرف موندم با بی بورسی ادامه تحصیل بدم یا نه؟ از یه طرف هم یه دلم میگه درس بسه و برم سراغ کار. از شما چه پنهون یه چند جایی هم قبول شدم که یکیش حسابی قلقلک میده که بی خیال درس و برو سراغ کار. استاد گرامی هم یکی به نعل میزنه دوتا به تخته . از اونجایی که استادای ژاپنی به عین آب و هوا  میمونن و یه روز خوبن و یه روز هاپو...البته و صد البته این استاد ما هم مستثنی نیست و یه روز میگه اصلا مهم نیست من خودم ساپورت میگیرم از شرکتها و بیا پیش خودم ادامه بده تا آخر دکترا  ، دقیقا فردای همون روز  میاد میگه خوب چه کار میکنی کدوم شرکت رو میری؟ بهش میگم استاد عزیز یکم خاک بر سر مگه نگفتی مایه تیله  ردیفه و تو فقط درس بخون ؟؟؟ میگه  کی؟ من گفتم؟ فراموش کن در حال حاضر مقدور نیست خلاصه که خدا مارو نجات بده از دست وسواس خناس ....

یکی از شرکتهایی که قبول شدم یه شرکت هوایی ژاپنه برای خلبانی با آموزش رایگان خود شرکته یعنی تقریبا چهار سال تو امریکا ور دل عمو بوش آموزش و بعدم مراتب کمک خلبانی و بعد ۱۵ سال هم کاپیتانی البته اگه وسط کار مشکلی پیش نیاد و زنده بمونی و هزار تا اما و اگر دیگه. حقوقش خیلی قوته یعنی خیلی توپه !! فقط اینکه خودتون بهتر میدونید خلبانی زندگی نداره و از همه مهمتر کاملا با رشته من تفاوت داره و این کار یعنی خط بطلان رو ۶ سال درس خوندن با مشقت تو این کشور آفتان تابان.خلاصه که اوضاع  حسابی قمر در عقربه و یکم تصمیم گیری برام سخته!!!!

دیگه یواش یواش موقع امتحانهای بورس ژاپنه ها!!!!  آقا نمیگم درس نخونیدا  بخونید اونم از نوع  اساسی!!! ولی اگه یه وقت به لطف دوستان رد شدید زیاد غصه نخورید چون زیاد اوضاع این ور تو دانشگاهها مخصوصا تو رشته های شیمی و فیزیک اتم خوب نیست . یعنی اذیت میکنن و کلی محدودیت تو استفاده از مواد و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه ایجاد کاردن و کلا احتمال قبولی نزدیک به صفره پس داوطلبان گرامی در انتخاب رشته دقت فرمائید تا الاف نشید....بید عرض کنم که بدلیل یه دست گل زیبا که به آب سپرده شده از سوی دانشجوی از همه جا بی خبر به اکثر دانشگاهها ابلاغ رسمی شده که دانشجوی جدید ایرانی در رسته های فوق الذکر که به هر نوع با مواد رادیو اکتیو یا اطلاعات مربوط به اون ارتباط داره نپذیرید. ابلاغ دانشگاه مارو استادم به خود من نشون داد که می خواستم برای یه دوست قدیمی تو آزمایشگاه خودمون کاری کنم. پس لطف کنید در انتخاب رشته و استاد کمال دقت رو بکنید. در ضمن بنا بر اطلاعات چند تن از برادران همیشه در صحنه دانشگاه توهوکو ،چون این دسته گله که صحبتش رو کردم تو این دانشگاه به آب داده شده این دانشگاه به خصوص حساسیت داره رو این موضوع ... دیگه خود دانید

نکته دیگ که یادم اومد که بگم در مورد دوستان گرامی که بعد از اتمام تحصیل تصمیم به برگشتن به میهن و یا کشور های دیگه میکنن مرحمت بفرمائید یکم از شعور انسانی مایه بذارید  و  موقع ترک خوابگاه همون جور که اتاق رو تحویل گرفتید تحویل بدید و در اتاق رو همین جوری با تمام وسایل و لباسهای رنگارنگ قفل نکنید و بذارید علی از تو مدد  د برو که رفتیم. بعد اینجا به هزار تا سوراخ سنبه نامه بزنن که دانشجوی ایرانی این کارو کرده و بیایید وسایلش رو جمع کنید و تا رئیس دانشگاه و به ترتیب همه دانشگاهها خبر دار بشن و چند تا دانشجوی ژاپنی رو بفرستن وسایل جناب رو جمع کنن و پس فرداش تو وبلاگهای ژاپنی درمورد سایز لباس زیر مربوطه مطالب اعجاب انگیز مطالعه کنیم... و آبروی دست پا شکسته چند تا دانشجوی بدبخت ایرانی رو در یک چشم بهم زدن دود کنید بره هوا.... واقعا نسانی نیست!!!!! برای نمونه استاد خود بنده اومده میگه تو یه سمینار یه همچین چیزی رو از یه استاد دانشگاه توکیو شنیدم که یکدفعه یاد تو افتادم که مبادا اتاقت رو همون جوری درش رو ببندی و بذاری بری ها!!!!! شما جای من باشید چه حالی میشید جلوی چهار پنج نفر هم آزمایشگاهی وقتی همچین حرفی رو بشنوید.!!!!به هر حال یکم آبرو داری بد چیزی نیست.

تا یادم نرفته از دوستان خواهش میکنم که اگه سوالی دارن به ایمیل بنده میل بزنن تا در خدمت باشیم ....

فعلا یا حق...

 


 
 
ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ آذر ،۱۳۸٦  

سلام به همه دوستان. اینقدر گفتنی دارم که نمیدونم از کجا شروع کنم. از فرودگاه ناریتا ژاپن شروع میکنم. جای دوستان خالی ما طی یک تصمیم انتحاری عزم کردیم که دیداری داشته باشیم از کشور همیشه باحال ایران. با هزار تا آسمون ریسمون و از این چیزا برادریمون رو به سفارت ثابت کردیم و یه تخفیف ۵۰درصدی دانشجویی برای ایران پیما (ایران ایر ) گرفتیم و بلیط گرفتیم و رفتیم دنبال بستن کیف و چمدون. چمدونی که دفعه پیش خریده بودم در راه برگشت از ایران مورد تهاجم ناجوانمردانه یک لگد از طرف کارمندان پر مهر و محبت هواپیمایی کشور عزیزمون قرار گرفته بود و یک جای پا و ترکهای عمیقی وسطش نقش بسته بود. نتیجتا رفتم و یک چمدون خریدم و سعی کردم ایندفعه پلی کربنت بخرم که دیگه از این ترکهای مهرجویانه بر نداره. خلاصه ۲۰۰۰۰ین پیاده شدیم. ولی خدا وکیلی میارزید. زنگ زدم به ایران که مادر محترم من دارم میام به طرف خانه پدری چیزی نیاز ندارید بگیرم بیارم. مادر محترمه هم گفت نه من که هیچی فقط خودت صحیح‌و سلامت ، راستی فلان خواهرت براه بچه اش فلان چیزو می‌ خواد و اون یکی دیگه شوهرش کمر درد داره و یه چیزی واسه اون ، اینم که میگم نمی خواد خودتو برای خریدنش مقید کنی که بخری فقط یه نگاهی کن و یه قیمت بگیر .....خلاصه تو تعارف و رو دربایستی یه لیست دادن بهم که بیا و ببین. البته تعارف اومد نیومد داره و من هم با کمال میل تهیه کردم و چمدون رو بستم و به فرودگاه پست کردم. صحیح و سالم بدون یه خط رسید  به فرودگاه. گرفتیم و رفتیم به طرف کانتر ایران ایر. یه صف طویل داشت که آدم وحشت میکرد . یاد صف نونوایی تو تابستون افتادم زمان جنگ که مصیبت بود. ولی صف ایران ایر همیشه جنب و جوش داره و همه طبق معمول بارهاشون اور شده ودنبال یکی میگردن که بهش قالب کنن و از شر پرداخت هزینه اضافه بار خلاص بشن. بنده هم مستثنی نبودم و دو سه تا بسته قبول کردم .البته بعد از باز کردن و چک کامل که یوقت خفت نشیم و نگن فلان و بهمان.این مرحله هم گذشت و رفتیم تو هواپیما. طبق همیشه اون بوی مخصوص ایران پیما میومد . فقط امسال یه مشکل جدید هم اضافه شده بود اون هم اینکه مسوولان محترم یادشون رفته بود که هنگام خرید بلیط‌ قید کنن که هنگام سوار شدن به هواپیما داشتن چتر الزامی میباشد. نمیدونم این دیگه چه بساطىٰ بود . از بالای سر تقریبا همه صندلی ها آب میچکید. مهماندار میگفت علتش سادست. ملت نفس میکشن بخار میکنه بالا کولر سرده عرق میکنه آب میچیکه!!!!

خوب اینم یه جور استدلاله دیگه البته زیاد هم بیراه نیست ولی حجم آب فرودی بیشتر از مقدار بخار آب ناشی از نفس حداقل چهار پنج هزار نفر در آن واحد بود. خلاصه که تلیت شدیم . مشکل بعدی مشکلی بود که نفر بغل دستی من با صندلیش داشت. نمیدونم چه بساطىٰ بود که هی صندلی این بنده خدا عقب میرفت و از حالت اولیه خارج میشد. مهماندار هم چند بار تذکر داد و این بنده خدا هم همش میگفت خانم این صندلی اشکال داره. ولی خانم مهماندار قبول این نقص فنی صندلی براش ظاهرا ثقیل بود و دست آخر هم با عصبانیت مخصوص خودش گفت که آقای محترم چند لحظه تحمل کنید تا هواپیما بلند شه بعد پشتی صنلی رو بخوابونید . این بنده خدا هم خدا رو قسم می خورد که بابا بخدا من دست نمیزنم اشکال از صندلیه و لی از اونجا که متاسفانه قسم به خدا هم دیگه رنگی نداره بین ما جماعت، اون خانم سر مهماندار رو صدا کرد و قضیه رو بهش گفت. اون هم بهش گفت آقای محترم من یه بار صنلی رو کاملا میخوابونم بعد انشا الله که درست میشه ولی بالا غیرتا انگولکش نکنید. این اتفاق افتاد ولی این صندلی هنوز همون طور بود. هواپیما تو همین موقع به سر باند رسید و خلبان که ظاهرا اجازه تیک آف تند و تیزی گرفته بود به شدت تراتر ناوبری رو  روی ای بی جسبوند که خودتون میدونید شتاب قشنگی میگیره هواپیما برای من که پشتی صندلیم خوشبختانه درست بود این شتاب قشنگه ولی بغل دستی بخت برگشه من که قسم خدا پیغمبرش کار ساز نبود در آن واحد لنگای مبارکش هوا رفت و پشتی صندلیش محکم خورد رو پای پشتی. دیگه بقیه اش رو خودتون میتونید حدس بزنید که چه اتفاقی بعد از این اتفاق میتونه بیفته. نمیدونم این فرودگاههای ژاپن یا کره با هواپیما های ایران ایر لج میکنن یا چه جوریه که ارتفاع پروازی زیادی رو یه دفعه میدن به این هواپیمای خط مقدمی که با این شتاب مجبور به اوج گیری میشن. ولی هواپیمایی ایران خدا وکیلی اگه این خلبانهای زبده و کار درست رو نداشت من یکی که جرات سوار شدن نداشتم. خلاصه بدین ترتیب ما به ایران رفتیم و رسیدیم ایران البته به سلامت و خیس!!!! بقیه داستان رو تو پست بعدی می نویسم براتون....

فعلا یا حق


 
پیش میاد دیگه....
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٦  

سلام به همه دوستان. یه مدت طولانی نبودم. خیلی سرم شلوغ بود از طرفی هم یه ریزه ،کم حوصله بودم و خلاصه حوصله  آپدیت نداشتم. به بزرگی خودتون ببخشید . جای شماخالی تو این مدت که نبودم اتفاقای زیادی افتاده که سر فرصت یکی یکی براتون میگم. از همه باحالترش عزیمت نه چندان طولانی به مملکت صفا و عشق و حال یعنی خاک پاک کشور خودمونه. خداییش کل دنیا رو بگردی لنگه ایران هیچ جا پیدا نمیشه. خلاصه که حرف برای گفتن زیاد دارم. فعلا اومدم که یه گرد گیری از روی اینجا بکنم و بعدش براتون بنویسم و دور هم صفا کنیم.

پس فعلا ....


 
 
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٦  

از بچگی آهنگ سلطان قلبهای عارف آهنگ مورد علاقه من بوده و هست. دیروز اتفاقی یه ورژن باحال ازش تو یوتیوب پیدا کردم که یک دختر خانم متولد سرزمین جهانخوار بزرگ در یک کلیسا اجرا کرده، چیزی که خیلی توپ اجرا کرده ورژن انگلیسی اونه که آخر گفتگوی تمدنها از راه دله و چیزی که از صدای این خانم قشنگتره احساسیه که تو صورتش موقع گفتن کلمه love پدیدار میشه. من که خوشم اومد، شما هم اگه وقت کردید یه دیدی بهش بندازین.

تو این مدت که نبودم سرم از کار و درس حسابی شلوغ بود و خدا وکیلی نه وقتش و نه زیاد حالش رو داشتم که اینجا بنویسم، به هرحال ببخشید دیگه!!! حالا چرا میزنی داداش!!

جاتون خالی تو هفته طلایی ژاپنی(Golden Week )با تنی چند از دوستان و آشنایان رفته بودیم کمپ و حالی و حولی!!! جاتون‌خالی خوش گذشت، با اینکه یک شب بیشتر نبود ولی اساسی حال داد و شارژ شدیم. ویدیوی زیر هم مربوط به اجرای گروه سرود دوستان و خوبان  با شعر "فراموش" می باشد که در اینجا براتون می ذارم تا شما هم حالش رو ببرید و دعا کنید!! باشد که مقبول واقع شود.

مطلب سومی که می خوام در موردش بنویسم مربوط میشه به چیزی که این روزا خیلی بازار گرمی در کسب و کار و عالم بلاگ نویسی داره، بله!! درست حدس زدید در مورد چا ا ا ا قی...

چند جا خوندم که بعضی از دوستان برای کم کردن وزن دست به کارهای محیرالعقولی زدند و کارایی کردند که خدا وکیلیش یه کمی اشکال داره!! اونم از نوع اساسی... دوستان برای این که بتونن شب عروسی در لباس عروس جا بگیرن و یا کت دامادی رو بدون پاره شدن تن کنن. رفتن رژیم سفت و سختی گرفتن که نتیجه اش علاوه بر لاغری ریزش مو و کم شدن توانایی جنسی تا حد ناباروری بوده!!! یه سری هم دکون باز کردن و انواع رژیم غذایی تخیلی رو به خورد متقاضییان می دهند تا بلکه کمی به چشم انداز عمومی کمک کرده باشن و این وسطه یه پولی هم به جیب بزنن، البته در هر دو مورد اجرشون با خداست، یعنی اونه که تشخیص میده که این کار درسته یا نه!!! ولی من می خوام اینجا یه رژیمی رو ارائه کنم که تو ژاپن خیلی رایجه و به عنوان یکی از راههای موثر لاغری شناخته شده است، این رژیم خیلی ساده است، میگه که آقاجون صبحانه و نهار رو خیلی سفت بخور که بتونی از پس کارهای روزانه بر بیای و دچار مشکل نشی ولی شام رو سبک بخور و زود. شاید اینجا بگید بابا چشم بسته زیرآبی رفتی!!! اینو که همه می دونن. ولی یه چیزی به عنوان کلید این وسطه هست اونم نوشیدنی سرکه سیاهه که تاثیر اعجاب انگیزی در لاغری داره، سرکه سیاه در ژاپن تو هر سوراخ سنبه ای با طعم های مختلف میتونید میتونید پیدا کنید(کورو-زو) ولی برای دوستانی که در ایران و جاهایی که دسترسی ندارن زندگی می کنن طرز تهیه اش رو می نویسم. درست کنید و روزی یک تا دو لیوان نوش جان کنید.

مواد و وسایل مورد نیاز:

۱-دبه یا شیشه دو لیتری 

۲- لیمو ترش یک عدد (جنوبی، دو عدد)

۳-پرتقال یک عدد

۴-سیب یک عدد

۵-عسل ۱۰۰گرم

۶-سرکه به مقدار لازم

طرز تهیه: ابتدا لیمو ترش و پرتقال و سیب رو ورق ورق خرد کرده به آن ۱۰۰گرم عسل اضافه کرده و داخل شیشه می ریزیم و تا در شیشه پر می کنیم از سرکه، درش رو می بندیم و تکان می دهیم تا کاملاً قاطی بشه و داخل یخچال ۱۲ ساعت قرار می دهیم و بعد قابل نوشیدنه.

مقدار مورد نیاز روزانه سرکه سیاه برای بدن حدود ۳۰ میلی لیتر (رقیق نشده) است که مخصوصاً بعد از تمرین و ورزش و کار، به شدت تاثیر بخش است. سرکه سیاه به دلیل داشتن اسید کوئن خستگی رو از بین می بره و بیرون روی رو زیاد می کنه و باعث گردش بهتر خون در رگها می شه. همین طور سرد مزاجی جنسی رو برطرف می کنه. از همه مهم تر، سرکه سیاه باعث نرم شدن رگها(سرخرگها) و پیشگیری از بیماریهای قندی میشه. با دستور بالا می تونید یک استکان سرکه رو در یک لیوان آب حل کنید و نوش جان کنید و با خیال راحت هر چی هم که دلتون خواست میل کنید ولی زیاده روی هم نکنید یا بهتر بگم نکنیم!!!

با این رژیم ماهی ۳ تا ۹ کیلو تضمینی بدون عوارض بالایی و به طور متناسب کم کنید (ورزش هم فراموش نشه) یا حق!!!


 
 
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦  

خوب تا یادم نرفته باید به عرض دوستان علاقه مند به تحصیل در کشور آفتاب تابان که ما بعد از ۴ روز بالاخره رنگ اونو دیدیم برسونم که الان موقع ثبت نام بورس دولت ژاپن در مقاطع مختلف دانشگاهیه !!!۱تا دیر نشده بجنبید یه زنگ به بخش فرهنگی سفارت ژاپن در ایران بزنید و آمارش و در بیارید. درستونم خوب بخونید تا قبول بشید ،به امید حق. اگه تو مراحل اول و دوم هم انشآله قبول شدید ذوق زده نشید وهمه فامیل رو پر نکنید که من میرم ژاپن بعد یکدفعه خدای نکرده دی ماه بگن شرمده، نشد که بشه!!!! اون موقع مثل یه بنده خدایی فرار کنید یه کشور دیگه که فقط از شر گوشه کنایه ها در امان باشید. به هر حال آرزوی موفقیت همگان رو دارم.

یه چیزی که اینجا  تو ژاپن خیلی رعایت میشه اینه که وقتی شما به جایی ، کسی، شرکتی یا هر جا زنگ بزنید در اکثر موارد اگه کارشون زیاد طول بکشه معمولا بهتون میگن اگه ممکنه شمارتونو بدین و قطع کنید تا ما با شما تماس بگیریم. خوب سفارت کشور گل و بلبل ما هم دیگه اومده ژاپن و باید این مسائل رو تا حد زیادی رعایت کنه . ما هم دوست داریم که باهامون خوب برخورد بشه!!!! چهار روز پیش من یه زنگ زدم سفارت در مورد یه کار دانشجویی یه سوال کردم اونا هم خیلی مودب گفتن که این کار چند دقیقه طول میکشه !!!! لطفا شماره تماستون رو بدید تا چند دقیقه دیگه باهاتون تماس میگیریم. الان که دارم اینجا می نویسم هنوز اون چند دقیقه با گذشت چهار روز سر نیومده. اینم سرویس ایرانیه با شگرد ژاپنی.


 
 
ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦  

سلام و صد سلام به همه دوستان . شرمنده اگه یه مدتی اومدید  دیدید دوباره اینجا آپدیت نشده. قبل از هر چیز از همه دوستانی که با گذاشتن کامنت یا فرستادن ایمیل سال مبارکی کردن متشکرم و من هم به نوبه خودم برای همه آرزوی سال خوب و خوشی رو میکنم. راستش پارسال استقبال خوبی از سال جدید نکردم . یه آنفولانزا گرفتم اساسی توپول!!!!بقول یکی از دوستان حسابی چپقمون چاق شد. اینجا تو ژاپن بعلت جمعیت زیاد و فشرده با وجود همه گونه پیشگیری و داشتن ماسک و هزار تا از این جور چیزا متاسفانه به محض اینکه یه بیماری شایع بشه تقریبا همه میگیرن فقط بسته به مقاومت بدنی زمان درمانش متفاوته. بنده هم از این جریان مستثنی نیستم و خلاصه جشمتون روز بد نبینه درست روز جشن فارق التحصیلی احساس کردم که دارم همین جوری انرژی از دست میدم و تحمل مراسم برام هر لحظه مشکل تر میشه. راستش من وقتی آنفولانزا میگیرم بدن درد و سر درد و اینا ندارم یا بهتر بگم اینارو احساس نمیکنم فقط احساس میکنم کف منبع انرژی بدنم سوراخ شده و همین جوری انرژی از دست میدم. اون روز هم همین طوری شده بود. جوری که دیگه برای مهمونی دوم اصلا جون نداشتم و نهایتا عذر خواهی کردم و با خودم فکر کردم که اگه یه شب استراحت کنم ردیف میشم. ولی زهی خیال باطل فردا صبحش هم مثلا قصد کرده بودم که بیام توکیو. چشمتون روز بد نبینه فرداش که از خواب بلند شدم به محض اینکه یکم تکون خوردم چپ کردم. سرفه هم اومد سراغم که این دیگه واویلا بود . مى خواست ریه ام از دهنم بزنه بیرون. زنگ زدم به استادم که اگه وقت داره بیاد سراغم که یادم افتاد اونم روز قبل پنچر شده و رو به قبله ست . ننهایتا به یه استاد دیگه که البته استاد چه عرض کنم یه دوست واقعی زنگ زدم، و اونم برقی اومد و منو برد دکتر. حالا مگه عصر روز شنبه دکتر جایی پیدا میشه. رفتیم اورژانس بیمارستان ،میگه باید قبلش زنگ میزدید. بابا اسمش رو خودشه میگن اورژانس، کی میدونه کی کارش اورژانسیه؟؟؟خلاصه بعد از کلی کلنجار استاد با پرستاره یه آدرس گرفتیم مربوط به یه بیمارستان مخصوص آنفولانزا!!!بعد از کلی گشتن بالاخره پیداش کردیم. حالا تو این شرایط واقعا برای من ثانیه ها هم دیر میگذشت اصلا طاقت و انرژی نداشتم. رسیدیم به بیمارستان. منشی میگه دفعه اولته ؟میگم بله !!!!میگه خوب صبر کن تا نوبتت بشه. درضمن افرادی که وقت گرفتن در اولویت هستن و بایدصبر کنی که اگه کسی نیومد بفرستمت بری داخل. منم گفتم باشه!!! میگه تو این فرصت بیا این درجه رو بگیر تا تبت رو اندازه بگیرم. حالا منم یه لرز شدیدی دارم که حد و حساب نداره. تبم رو اندازه گرفتم شده ۳۹٫۷ منشیه تا دید گفت آخ آخ خیلی وضعیتت بحرانیه !!! مریض اومد بیرون برو تو و این وسط هم کلی از بقیه معذرت خواهی کرد. خلاصه سرتون رو درد نیارم دکتره گفت من حدس میزنم آنفولانزا باشه . برو بیرون تا ازت آزمایش بگیرن معلوم بشه.رفتم بیرون طرف یه میله پلاستیکی آورده تا اونجا که جا داره میکنه تو بینی بعد هم میگه تحمل کن. بعد هم عکس از سینه و سینوس ها و نهایتا بعد از ۲ دقیقه دکتر صدا میکنه توی اتاق و میگه من حدسم درست بود شما آنفولانزا دارید و با این وضعیت باید بستری بشید به مدت دو روز. حالا دارو میخوری یا نه؟؟؟میگم دکتر برای همین اومدم پیش شما!!!!میگه میدونم آخه یه دارو هست که اگه بخوری تا فردا این موقع کلی بهبود پیدا میکنی ولی چند مورد جنون در موردش گزارش شده که خواستم قبلش باهات در میون بذارم. در ضمن داروی دیگه ای هم نیست برای این نوع آنفولانزا. خوب ما که یه تختمون ۲۴ سال لق بود حالا یکی کم و زیاد فرقی نمیکنه !!!شاید خدا خواست اون یکی هم درست شد....کسی چه میدونه. نهایتا قبول کردم و دارو رو استفاده کردم و الحق و هوالانصاف نوشدارو بود. و کاملا عین آب رو آتش . خلاصه سال تحویل تو نستم کنار هفت سین بشینم. ولی این جریان منو یاد بچه گی انداخت. یادمه وقتی دبستان بودم چپ و راست آنژین بودم. میرفتم دکتر ، دکتره یه چوب بستنی میکرد ته حلقمون یه گوشی هم میذاشت و میگفت آنژینه. عکس و این چیزا مرخص بود. بعد هم میگفت آمپول میزنی یا قرص می خوری؟ البته تا اینجا همش با من حرف میزد ولی بی انصاف سر این سوال آخری مامانمو نگاه میکرد و مامانم هم از تنبلی یا هر چیز دیگه که یه وقت نخواد هی ساعت بذاره و قرص بده میگفت آمپول. دکتره هم چهار تا عدد نجومی که مربوط میشد به پنی سیلین ها می نوشت و میگفت روزی دوتا. همین بغل هم بزن. همین بغل هم که میگم یه تزریقاتی بود که خدا هیچ کافری رو نصیبش نکنه. طرف کشتی کج کار بود. یه جوری میزد بی انصاف که تا دوهفته شبا هم باید به سینه می خوابیدی و اوضاع بی ریخت میشد. حالا دکتره که دیگه همه کارش تموم شده رو میکنه بهت میگه چون پسر خوبی بودی برات قرص جوشان هم نوشتم که حالش و ببری!!!فردا هم مرخصی میدم که نری مدرسه. خلاصه اوضاع به قول یکی از دوستان خفن عفونی بود. حالا از در میای بیرون بوی الکل درد شدیدی رو تداعی میکنه. ۵ دقیقه بعد محسن آقای امپول زن با یه سرنگ حاوی پنی سیلین نمیدونم چند میلیون و دویست بالای سرته. قبلشم که کلی دل داریت میده میگه اصلا ناراحت نباش یه جوری میزنم که اصلا نفهمی کی زدم !!!!ولی خوب پارگی تخت و اسفنجهای بیرون زدش که مسلما جای گاز و چنگ بدبختهای قبلیه چیز دیگه ای میگه. و صد البته درست هم میگه. هنوز اولی تموم نشده هفته بعد دوباره روز از نو روزی از نو. تازه من بچه خوبه کلاس بودم و کلی مثلا قوی بودم بقیه که بدتر هم بودن.

از این بحث بگذریم هفته بعد قراره که برای بچه های تیم المپیاد بین المللی شیمی ژاپن تمرین حل کنم. و نمونه سوالات سالهای قبل رو رفع اشکال کنم. از برو بچه های المپیاد شیمی  کسی آمار سطح امسال بچه های ایران رو نداره؟ اگه کسی داره یه آمار بده یکم اینارو بترسونم!!!!!البته شوخی میکنم ولی می خوام که یه آمار داشته باشم بتونم مقایسه کنم. این بدبختها که البته فقط دو هفته تمرین رسمی دارن برای المپیاد شیمی ولی خوب بد نیست یه قیاسی بشن با بچه های ایرانی. یه نکته کوچیک هم برای بچه های تیم امسال ،اونم اینکه از قرار معلوم امسال تکیه رو نانو شده و احتمالا این بخش تعین کننده ست و حسابی روش مایه بذارید.

در آخر  این دو بیت شعر ناب هم از حافظ داشته باشید؛

افسوس که از شش جهتم راه ببستند

                               آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

امروز که در دست توام مرحمتی کن

                              فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت


 
 
ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٥  
این روزا حال و هوای خاصی دارم. شاید علتش بیکاری فکری باشه ولی علتش هر چی که هست امروز دلم برای ایران تنگ شده. اینجا همه‌چیز خیلی خوبه خیلی منظمه ولی نمیدونم چی تو ایران جا گذاشتم که دلم زود به زود براش تنگ میشه. من ایران رو تو اواخر اسفند ماه و اوایل فروردین خیلی دوست دارم. آبان و آذر رو هم تو ایران دوست دارم. شاید بخاطر اینه که بعضی از بهترین خاطراتم برمیگرده به اون ماهها ویا شاید موقع تولد عزیزترین موجود زندگیم باشه. ازش دورم ولی دلم همش پیششه!!!!!!ماه اسفند یه حال و هوای دیگه ای داره. هوا و بوی عید همه جا رو میگیره. ماهی قرمز تو تنگ و سبزه های جور واجور که کنار خیابون میفروشن شاید چیزای خیلی ساده ای باشن ولی جلوه خاصی داره که فقط میشه تو ایران پیداشون کرد. این روزا یاد دوستان قدیمی ام هم میفتم . یاد یکی از دوست داشتنی ترین دوستانم که هنوز هم یادشم ولی افسوس که هیچ امکان تماسی باهاش ندارم. از هر کی هم سراغش رو میگیرم کسی ازش خبر نداره. امیدوارم هر جا که هست خوب و خوش و سلامت باشه. روزی که برای آخرین بار ازش جدا شدم سر یه مساله بچه گانه باهاش حرفم شد. لج و لج بازی جوونی نذاشت دوباره باهم آشتی کنیم تا اینکه به خودم اومدم دیدم اینجا توژاپن لای یه مشت درس و کتاب گیر کردم و دیگه خبری از اون همه شور و هیجان قدیم نیست. البته اینجا همه چیز خوبه یا بهتر بگم عالیه ولی یه چیزایی هست که چیزای دیگه چه بسا بهت،ر نتونن جاشونو بگیرن!! نه!!!!
با این دوستم یه دنیا خاطره داریم. داستان آشنایی هم خیلی ساده بود . یه شب تو خیابون نزدیک میدون توحید داشتم میومدم سمت شهرک که دیدم بنده خدا وایساده بغل خیابون و ماشین هم تو اون وقت شب بدگیر میومد . منم یه پیکان داشتم اون موقع که این بنده خدا تا منو دید گفت شهرک؟؟؟منم دیدم ترافیک که اساسیه بذار یه هم صحبت داشته باشیم خلاصه سوارش کردم. کلی باهم حرف زدیم از دانشگاه و درس و خلاصه که اون گفت من الکترونیک قبول شدم و منم که شیمی باهم دوست شدیم و اونشب رسوندمش دم خونشون. اصلا باورم نمیشد که شانس اینقدر تو اون شب با من یار باشه. که یه دوست به این خوبی نصیبم کنه. دوست خوب نعمت بزرگیه که من واقعا قدر دوستای واقعیم رو سعی میکنم بدونم . حداقل الان سعی میکنم که اینطوری باشم. من هر هفته میومدم تهران برای کار و درس .معمولا همدیگرو میدیدم . یه دنیا میخندیدیم. کلی صفا میکردیم. اونم مثل من عاشق پارک نیاوران و جمشیدیه بود. معمولا من هم متمایل به اونجا بودم هم هوای خوبی داره هم قشنگه . از تو خیابون که‌خیلی بهتر بود. خلاصه که خاطرات اون روزا برام قشنگترین تصویر از سالهای دانشجویی من تو ایرانه که الانم دلم براشون تنگه. واقعا اینو به بچه های تو ایران میگم ،میدونم سختی تو ایران وصف ناپذیره و همه یه جورایی دنبال یه راه میگردن که خودشون رو خلاص کنن ولی در همین حال قدر یه چیز رو بدونین اونم همین خنده های از ته دله که نظیرش رو هیچ جای دنیا پیدا نمیکنین. البته نمیدونم چیزی از این خنده ها هنوز بین جوونا باقی مونده یا جاش و مواد و هزار کوفت و زهر مار پر کرده. به هر حال اگه برای شما چیزی باقی مونده قدرش رو بدونید و استفاده کنید!!!!!

 
 
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٥  
دو سه روزه درسا تموم شده و داریم مگس میپرونیم. البته بیکاره بیکار هم نیستم و دارم برای ثبت پروژه ام تو اداره ثبت ژاپن特許庁 برای اجازه نامه مخصوص  و گرفتن حق تولید دست و پا میزنم. تا ببینم خدا چی میخواد و چی پیش میاد.باید تا دو هفته دیگه که مراسم فارق التحصیلیه اینجا باشم و دارم ثانیه شماری میکنم زود تر از اینجا خلاص شم. اگه بتونم یه راهی پیدا کنم که این پروژه ام که یه تصفیه کننده هواست، در دو طرح صنعتی و خانگی، رو تو ایران تولید کنم فکر کنم حداقلش بشه با قیمت ارزون تو تهران، تو خونه یا بیمارستانها هوای پاکیزه تنفس کرد . نمیدونم بشه یا نه ولی برای تولیدش تو ژاپن یه کارایی کردم که اگه خدا بخواد تا چند وقت دیگه قراردادش رو میبندم. فقط منتظر جواب اداره ثبت هستم.البته اینجوری که وکیل مربوطه میگفت مشکلی نیست فقط تشریفات اداری داره. راستی هر کس که تو ژاپن چیزی ساخته و یا در صنعت به نتیجه جدیدی رسیده  که بخواد اونو به اسم خودش ثبت کنه من میتونم کمکش کنم و راهش رو بگم که دیگه هزینه ای بابت این مورد نکنه. برای ثبت بین المللی هم میشه از همینجا اقدام کرد. فقط هزینه داره.
راستی تا یادم نرفته میخواستم یه لینک
بدم به یه سایت کاریابی مخصوص کارهای آزمایشگاهی چه پاره وقت چه تمام وقت. دوستانی که علاقه مند باشن میتونن برن و ثبت نام کنن و دنبال کار بگردن فقط این سایت ژاپنیه و اگه به ژاپنی مسلط ننیستید باید به دنبال کمک زبان ژاپنی بگردین. ولی سایت خوبیه امیدوارم که مفید واقع بشه.